آدم های متوسط درباره ی چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک، پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ...
ادامه مطلب را بخوانید
یکسره مردی ز عرب هوشمند گفت به عبد الملک از روی پند
روی همین مسند و این تکیه گاه زیر همین قبه و این بارگاه
بودم و دیدم بر ابن زیاد آه چه دیدم که که دو چشمم مباد
تازه سری چون سپر آسمان طلعت خورشید ز رویش نهان
بعد از چندی سر آن خیره سر بد بر مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد دستخوش او سر مختار شد
این سر مصعب به تقاضای کار تا چه کند با تو دگر روزگار
مگــــــــر این وادی دارالجنون اســت كه که هر دیوانه دیدم یا عــــــلی گفت
نســـــیمی غـنچـه ای را باز می کرد كه به گوش غنچه کم کم یا عـلی گفت
چـــــمن با ریـــــــــــزش باران رحمت كه دعایی کرد و او هم یا عــــلی گفت
یقیـــــــن پـــروردگار آفــــــــــــرینش كه به موجودات عالم یا عـــــــلی گفت
دلا باید به هر دم یا علــــــــــی گفت كه نه هر دم بل دمادم یا عـــــلی گفت
به هر روز و به هر شـب یا علی گفت كه به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
خمــــــــیر خاک آدم را سـرشــــــتند كه چو بر میخواست آدم یا عــلی گفت
عـــــــــــلی در کعبه بر دوش پیمبــر كه قدم بنهاد و آن دم یا عـــــــلی گفت
عصــا در دسـت موسی اژدها گشت کلیم آنجا مسلّم یا عـــــــــلی گفت
ز بطن حوت ، یونـــــس گـــشت آزادكه ز بس در ظلمت یم یا عــــــــلی گفت
به فرقش کی اثر میکرد شمشیــر كه شنیدم ابن ملجم یا عـــــــــلی گفت
مــگر خــــیبر ز جایش کـــنده میشد
یقین آن دم علی هم یا علی گفت

نقل است که میگفت: "فلانی را کشتم، فلانی را کشتم ..." تا اینکه وقتی آخرین نفر را کشت گفت: "الان راحت شدم". دوره نهضت او شاید 9 ماه بوده اما نوشتهاند، هنگامی که آخرین نفر که «محمد اشعث» یا «شمر» بود را به قتل رساند گفت: "الان اگر بمیرم دیگر باکی نیست". یعنی وقتی به نهایت مقصودش رسید گفت:دیگر اگر بمیرم، غصهای ندارم.
منبع:سایت تبیان
